کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
چقدر مث بچگی هام لالایی هاتو دوست دارم
سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم
چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم
کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم
تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم
کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم
یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم
بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم
پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم
دنیا اگه خوب ... اگه بد ، با تو برام دیدنیه
باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه
مـــــــــــــــادر ...
کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم
لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم
مـــــــــــــــادر ...
لالایی ...
لالایی ...
+
نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 21:25 توسط hananeh
|

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت بوسیرنش ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد....
+
نوشته شده در یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 8:50 توسط hananeh
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اسفند 1389ساعت 9:35 توسط hananeh
|
از یک گروه دانش آموز خواستند اسامی «عجایب هت گانه» را بنویسند.
علی رغم اختلاف نظر ها ، اکثرا این ها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:
1-اهرام مصر
2-تاج محل
3-دره ی بزرگ ( به نام گراند در آمریکا)
4-کانال پاناما
5-ساختمان امپایر استیت
6-کلیسای پطرس مقدس
7-دیوار بزرگ چین
آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان ، متوجه شد که یکی از آن ها هنوز کارش را تموم نکرده است.
از دخترک پرسید که آیا مشکلی دارد.
دخترک جواب داد:
«بله کمی مشکل دارم، چون تعداد شگفتی ها خیلی زیاد است و من نمی دانم کدام را بنویسم؟»
آموزگار گفت:«آن هایی را که نوشته ای نام ببر شاید ما هم بتوانیم کمک کنیم.»
دخترک با تردید چنین خواند:
به نظ من « عجایب هفت گانه » دنیا غبارتند از:
1-دیدن
2- شنیدن
3- لمس کردن ( یا نوازش کردن )
4- چشیدن
5- احساس کردن
6- خندیدن
7- دوست داشتن
اتاق در چنان سکوتی فرو رفت که حتی صدای زمین افتادن سنجاق شنیده می شد.
آن چیز هایی که به نظر ما ساده و معمولی می رسند ، آن ها را نادیده و دست کم می گیریم.
حقیقتا شگفت انگیزند!
با ملایمت به یادمان می آورند که با ارزش ترین چیز های زندگی ساخته ی دست انسان نیستند و آن ها را نمی توان خرید.
آن قدر خود را مشغول نکنید که بی توجه از کنارشان یگذرید.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 1:22 توسط hananeh
|

امروز به عابری بر خورد کردم به خضوع زیاد به او گفتم : «ببخشید.»
عابر با تمام ادب گفت : « شما ببخشید که ندیدم تان .»
من و این غریبه با تمام ادب و احترام از همدیگر خداحافظی کردیم و هر یک به راه خود رفتیم.
بعد از ظهر همان روز ، در منزل ، مشغول پخت شام بودم.
پسرم پشت سرم ایستاده بود ، تا بر گشتم ، به او خوردم ( مثل صبح با آن آقا ) ، چیزی نمانده بود بخورد زمین.
با بد اخلاقی گفتم : « خودت را بکش کنار !»
او رفت و دل کوچکش شکست.
متوجه خشونتم نبودم.
شب در رخت خواب دراز کشیدم ، ندایی به گوشم رسید :
« چطور با آن غریبه آن رفتار مودبانه را داشتی ، اما با خانواده و عزیزانت ، انقدر بد رفتار کردی ؟ برو آشپز خانه را نگاه کن ، دم در چند شاخه گل افتاده ، گل هایی هستند که پسرت برایت آورده بود ، خودش آن ها را چیده بود، رنگ های صورت ، زرد و آبی. پشت سرت ایستاده بود که تو را غافلگیر کند ، تو اشکی را که در چشمان کوچکش جمع کردی ، دیدی؟ »
خیلی خجالت کشیدم اشکم سرازیر شد آهسته به اتاقش رفتم و کنار تختش روی زمین نشستم ، گفتم :
« بیدار شو کوچولوی من ، بیدارشو عزیزم ، این ها همان گل هایی هستند که تو برایم آوردی ؟ »
او لبخندی زد و گفت :
« آن ها کنار آن درخت بودند ، آن ها را چیدم چون به خشگلی تو بودند ، می دانستم که از آن ها خوشت می آید ، مخصوصا از گل آبی اش.»
گفتم : « از رفتاری که امروز با تو داشتم بسیار متاسفم .»
او گفت : « عیبی ندارد مامان ، من به هر حال تو را دوست دارم .»
گفتم : « من هم تو را دوست دارم پسرم ، گل ها را هم دوست دارم ، مخصوصا گل آبی را . »
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 1:21 توسط hananeh
|

خانواده ی بسیار فقیری بودند که در یک مزرعه و یک کلبه ی کوچک ، کنار مزرعه کار و زندگی می کردند.
کلبه ی آن ها نه اتاقی داشت و نه اسباب و نه اثاثیه ای.
اعضای خانواده از برداشت محصولات مزرعه آن قدری گیرشان می آمد که شکمشان را به سختی سیر کنند.
اما یک سال بدون هیچ علتی محصول ، کمی بیش از حد معمول به دست آوردند.
زن کاتولوگ کهنه و خاک گرفته ای را بیرون کشید و ورق زد.
همچنان که صفحات آن را یکی یکی ورق می زد ، افراد خانواده هم دورش جمع می شدند.
بالاخره زن آینه ی بسیار زیبایی دید و به نظرش رسید که از همه چیز بهتر است.
پیش از آن هرگر آینه ای نداشتند.
از آن جا که پول کافی برای خریدش داشتند زن آن را سفارش داد.در حدود یک هفته ی بعد وقتی که همه در مزرعه سرگرم کار بودند مردی سوار بر اسب از راه رسید . او بسته ای در دست داشت و خانواده به استقبالش رفتند.
به محض این که امضا دادند و بسته را تحویل گرفتند ، همه در کلبه دور مادرشان جمع شدند .
زن اولین کسی بود که بسته را باز کرد و در آینه نگاه کرد و جیغ زد :
«جان ، تو همیشه می گفتی که من زیبا هستم . من واقعا زیبا هستم ! »
مرد آینه را به دست گرفت ، در آن نگاه کرد ، لبخندی زد و گفت :
«تو هم همیشه به من می گفتی که من خشن هستم ، ولی من جذاب هستم.»
نفر بعدی دخت کوچکشان بود که در آینه نگاه کرد و گفت:
«مامان ، مامان ، چشم های من هم شبیه توست !»
اتفاق نا خواسته این بود که پسر کوچکشان که مثل همه ی پسر بچه ها بسیار پر انرژی بود،از راه رسید و پیش از هر اقدامی از سوی آن ها آینه را قاپید.
او در چهار سالگی از قاطر لگد خورد و صورتش از ریخت افتاده بود.
او فریاد زد : «من زشتم ! من زشتم ! »
در حالی که می لرزید به پدرش رو کرد و گفت :
« پدر ، آیا من همیشه همین ریخت بودم ؟ »
« بله پسرم ، همیشه همین ریخت بودی . »
«با این حال تو مرا دوست داری ؟ »
«بله پسرم ، روستت دارم.»
«چون که مال من هستی ! »
...
و من هر روز صبح وقتی که صادقانه به خودم نگاه می کنم ، از خدا می پرسم :
«آیا دوستم داری ؟ »
و او همیشه جواب می دهد :
«بله»
و وقتی که می پرسم چرا دوستم داری ؟
او می گوید :
« چون که مال من هستی ! »
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 1:20 توسط hananeh
|

خوابی دیدم ...
خواب دیدم در ساحل با خدا قدم می زنم.
بر پهنه ی آسمان صحنه هایی از زندگی ام برق می زد.
در هر صحنه دو جفت جای پا روی شن دیدم.
یکی متعلق به من و دیگری متعلق به خدا.
وقتی آخرین صحنه در مقابلم برق زد.
به پشت سرم و به جای پاهای روی شن نگاه کردم.
متوجه شدم که چندین بار در طول مسیر زندگی ام قط یک جت جای پا روی شن بوده است.
همچنین متوجه شدم که در سخت ترین و غمگین ترین دوران زندگی ام بوده است.
این واققا برایم ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم .
خدایا تو گفتی اگر به دنبال تو بیایم در تمام راه با من خواهی بود.
ولی دیدم که در سخت ترین دوران زندگی ام فقط یک جفت پا وجود داشت.
نمی فهمم چرا هنگامی که بیش از هر وقت دیگر به تو نیاز داشتم مرا تنها گذاشتی؟
خدا پاسخ داد:
بنده ی بسیار عزیزم ، من در کنارت هستم و هرگز تنهایت نخواهم گذاشت.
اگر در آزمون ها و رنج هخا فقط یک جفت جای پا دیدی زمانی بود که تو را در آغوشم حمل می کردم !!!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 1:19 توسط hananeh
|

سخنان مردی را نقل می کنم که در مراسم تدوین دوستی سخن می گفت.
او به تاریخ حک شده روی سنگ گور اشاره کرد ،
از تولد ... تا مرگ.
ابتدا تاریخ تولدش را به خاطر آورد و از تاریخ بعدی با اشک یاد کرد.
اما گفت آنچه بیش از این دو اهمیت دارد خط فاصله ی میان این دو تاریخ است.
(1998-1934)
آن خط فاصله نشان دهنده ی دورانی است که روی زمین زندگی کرده است ...
و اکنون تنها کسانی که او را دوست داشتند ، می دانند آن خط کوتاه چقدر می ارزد.
مهم نیست که چقدر دارایی داشته باشیم ، اتومبیل ... خانه ... پول نقد ...
مهم این است که چطور زندگی کنیم و چقدر دیگران را دوست بداریم.
مهم این است که این خط فاصله را چطور بگذرانیم !
پس به این خط طولانی و دشوار فکر کنید ...
آیا در این مسیر چیزی هست که بخواهید تغییرش دهید ؟
چرا که هرگز نمی دانید چه مدت زمان برایتان باقی است تا آن را اصلاح کنید.
کاش می توانستیم سرعتمان را کم کنیم تا بفهمیم چه چیزی حقیقی و چه چیزی واقعی است.
و سعی کنیم بفهمیم که دیگران چه احساسی دارند.
و دیر تر به خشم بیاییم و بیشتر قدر دانی کنیم.
اطرافیانمان را دوست بداریم
خیلی بیشتر از گذشته.
اگر به یکدیگر احترام بگذاریم و به هم بیشتر لبخند بزنیم .....
و یادمان باشد که ای فاصله ی بخصوص ، ممکن است خیلی کوتاه باشد.
در نتیجه وقتی در باره ی شما بگویند ، و اعمال زندگیتان را باز گو کنند ...
به نحوای که خط فاصله تان را گذرانده اید مباهات خواهید کرد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 1:19 توسط hananeh
|

لوئیز ردن ، زنی بود با لباس ها کهنه و مندرس و نگاهی مغموم وارد خوار با ر فروش محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خوار و بار به او بدهد .به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس ، صاحب مغازه ، با بی اعتنایی ، محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست که او را بیرون کند.
زن نیازمند در حالی که اصرار می کرد گفت : « آقا شما را به خدا ، به محض این که بتوانم پول تان را می آورم.»
جان گفت نسیه نمی دهد.
مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت : « ببین این خانم چی می خواهد ، خرید این خانم با من.»
خواروبار با اکراه گفت : «لازم نیست. خودم می دهم . لیست خریدت کو ؟ »
لوئیز گفت : « اینجاست»
« لیست ات را بگذار روی ترازو و به اندازه ی وزنش هر چی خواستی ببر. »
لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کا غذی در آورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت همه به تعجب دیدند که ترازو پایین آمد .
خوار بار فروش باورش نشد ، مشتری از سر رضایت خندید.
مغازه دار با ناوری شروع به گذاشتن جنس روی کفه ی دیگر ترازو کرد. کفه ی ترازو برابر نشد آن قدر چیز گذاشت تا کفه ها برابر شدند.
در این وقت خوابارفروش با تعجب و دل خوری تکه کاغذ را برداشت تا ببیند روی آن چه نوشته شده است.
کاغذ لیست خرید نبود ، دعای زن بود که نوشته بود : « ای خدای عزیزم تو از نیاز من با خبری ، خودت آن را بر آورده کن.»
مغازه دار با بحت جنی ها را به لوئیز داد و همان جا ساکت و متحییر بحتش زد .
لوئیز خداحافظی کرد و رفت .
مشتری یک اسکناس پنجاه دلاری به مغازه دار داد و گفت : « تا آخرین پنی اش می ارزد. »
فقط اوست که می داند وزن دعای پاک و خالص چقدر است ...
دعا بهترین هدیه رایگانی است که می توان به هر کسی داد و پاداش بسیار برد.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 1:18 توسط hananeh
|

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟
+
نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 16:3 توسط hananeh
|